تبليغاتX
حرف های جامانده

بسم الله الرّحمن الرّحيم

1

و بارها مادران مدینه، ناگاه دست کودکانشان را فشرده‌اند که:

- نگاه! پیامبر خدا این گونه راه می‌رفت ...

و پدران در مسجد به انگشتِ اشاره فرزندان را متوجّه کرده‌اند:

- ببین! پیامبر خدا همین گونه نماز می‌خواند ...

و پا به سن گذاشته‌های لشکر نیز همین که ورا دیدند، سر برگرداندند که:

- وای بر تو عمر سعد! ما را به جنگ پیامبر خدا آورده‌ای؟!

 

2

به سمتِ میدان که راه می‌افتد، هیچ کدام از زنان اهل حرم نگران زخم نیستند؛ جملگی نگران چشم زخم‌اند. پس صدقه کنار می‌گذارند و تعویذ می‌خوانند که مبادا ورا چشم شومی بیازارد.

امّا راوی بایستی ظاهر بین باشد. پس از چشم زخم نمی‌نویسد و می‌نویسد که زخم‌ها از شماره بیرون بود؛ حتّی از نگاشتن ظواهر نیز عاجز است‌!

و حالا همه‌ی پَردِگیان، کناره‌ی درگاه خیمه ایستاده‌اند و از او مهلتی می‌خواهند تا سیر ببینندش. راه رفتن موزون علی را نشانه می‌گیرند و موزون می‌گویند: مهلاً مهلاً؛ بی توجّه به سجع موزون و مقفّایی که ساعتی بعد، راوی خواهد نوشت: و او را قطعه قطعه کردند ارباً ارباً.

 

3

نزدیک است میان چهار قبیله‌ی بزرگ عرب، جدالی عظیم در بگیرد. رؤسای چند قبیله، ظرفی از خون فراهم می‌کنند و دست‌های خود را در آن فرو می‌برند تا پیمان ببندند که مبادا دستِ دیگری افتخار نصب حجر را از ایشان برباید. لاشه خواران جدالی عظیم را به انتظار نشسته‌اند. عاقبت، حکمیّت جوانی تازه وارد را می‌پذیرند. پس حجرالاسود را میان عبای جوانی می‌گذارند که به نقل پیشگویان، مهر پیامبری بر شانه دارد. مردمان هلهله می‌کنند، برای این که پس از این، پیامبر خواهد شد چرا که جدالی ختم به خیر شده است.

و عبا از میراث پیامبر است. همان پیامبری که پروردگار در کتابش ـ نه به طعنه ـ فرموده بود: هَل جَزاءُ الإحسانِ إلّا الإحسان (الرّحمان،60).

و حالا چهار قبیله‌ی بزرگ عرب، به جدالی عظیم فرا خوانده شده‌اند و این بار نه در ظرف خون، که در دشت خون دست آلوده‌اند و پیمان بسته‌اند مبادا که فتحی چنین شکوهمند نصیب دیگران شود. و همان عبا این بار از دوش پسر همان پیامبر برداشته می‌شود و روی زمین پهن می شود تا به جای سنگی سیاه، گوهری سرخ بر آن نهاده شود. شبیه‌ترین مردمان به همان پیامبر را در عبای همان پیامبر می‌گذارد چرا که پاره‌های جسم او را نمی‌تواند به بر بگیرد. پس این بار اطراف عبا را جوانان بنی هاشم می‌گیرند و نه حجر را به کعبه، که گوهر را به خیمه می‌برند ........ .

مردمان برای آن که پسر پیامبر است، هلهله می‌کنند چرا که جدالی ختم به خیر شده است.

 

4

وَ فَدَیناهُ بِذِبح عَظیم (صافّات، 107)

برگرفته از سرلوحه‌ی شصت و سوّم، رضا امیرخانی (با اندکی تغییر)

 

 

پ.ن: رضا امیرخانی لوح را همچون حوزه‌ی هنری ترک کرد و دیگر آن رغبت و امید نیست که به شوق خواندن سرلوحه‌های بی نظیرش، لوح را سری بزنیم. به اذعان همه‌ی دوستان و مشتریان پر و پا قرص سایت لوح، تنها امید و جادبه‌ی لوح، سرلوحه‌های او بود. نوشته‌هایی که جان داشت، زنده بود و با تمام وجودت احساسش می‌کردی. نویسنده‌ای متفاوت، با نوشته‌هایی متقاوت و حتّی شیوه‌ی نگارشی متفاوت. او رفت و اکنون حتّی لینکی از سرلوحه‌های او هم باقی نمانده است ....

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 16:26 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

دستم بگیر ای شاه دین! از این غریبستان کین

زین جا مرا با خود ببر، ای شاهد ملک یقین!

 

ای حامی ختم رسل! معنا تویی ای عقل کل!

جامی ز خم نوشان مرا، ای ساقی حقّ الیقین!

 

فرمانروای جان تویی، هم درد و هم درمان تویی،

کافی تویی، قاضی تویی، وی دست حق در آستین!

 

آیینه‌ی ذات خدا، ای جلوه‌ی حق در خفا‌!

مقصود کنزاً مخفیاً، وی اوّلین و آخرین!

 

ای جان تو نفس امین، آرامش روح الامین!

ای حجّت حق در زمین، وی رشحه‌ات قاموس دین!

 

هم نام تو نام خدا، هم یاد تو مشکل گشا

ای شیر غرّان خدا، دستی برون کن ز آستین!

 

خشم خدا در خشم تو، چشم خدا در چشم تو

ای شهر احمد باب تو، لطفی نما بر کمترین!

 

نبض زمان در دست تو، جان جهان سرمست تو

جن و ملک پابست تو، کن جلوه‌ای ای شمس دین!

 

هستی بود مدیون تو، گیتی شود در یوغ تو

جام جم است آن روی تو، ای قاسم نار و برین!

 

ای زاده‌ی بیت خدا، ای نقطة الباء وِلا!

ای سرّ امکان و بقا، تفسیر قرآن مبین!

 

شمس و قمر زانو زند در پرتو نور رخت

می‌تابد این نور از کجا؟ از وجه ربّ العالمین

 

نور رخت احیا کند، هر مرده را بر پا کند

باید ببیند معجزت، آن عیسی گردون نشین

 

*   *   *   *

 

دیگر زبان یاری نشد، و آن قافیه داری نشد

چون لکنتی باشد به دل، شیوا کند آن نازنین

 

 

سروده شده در 26 جمادی الثّانی 1423

 

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 10:29 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

فتح بن يزيد گرگانى، یکی از یاران امام هادی علیه السّلام، می‌گوید: در بازگشت از مكّه در خدمت حضرت هادى علیه السّلام بودم. ايشان عازم عراق بودند (و من عازم خراسان). در راه مطالبی فرمودند. من سعى كردم كه خدمت ايشان برسم (و از ایشان سؤالاتی بکنم). بالاخره در منزلى خدمت ايشان رفتم و سلام كردم. جواب داده و فرمود: بنشين.  فرمود: .... خدا را نمي‌توان توصيف نمود مگر به صفاتى كه خودش توصيف نموده. چگونه مي‌توان توصيف نمود آفريننده‌اى را كه حواس، از درک او عاجز است و انديشه‌ها او را نمی‌يابد و در تصوّر انسان در نمی‌آيد و چشم‌ها او را نمی‌‏بيند؟! بزرگتر است از توصيف وصف ‏كنندگان و برتر است از تعريف تعريف‏ كنندگان ..... او را هيچ كس همتا نيست. بزرگ است عظمتش. (پس با این اوصاف) چگونه مي‌توان حقيقت ذاتش را توصيف نمود؟!

سپس فرمودند: (حتّی پیامبرش را نیز نمی‌توان توصیف کرد، چرا که) خداوند، محمّد صلّى الله عليه و آله و سلّم را هم‌رديف اسم خود قرار داده و در بخشش و عطاى خويش او را شريك كرده و براى كسى كه از او اطاعت نموده، پاداش مقرّر كرده؛ زيرا مي‌فرمايد: آنها فقط از اين انتقام مى‏گيرند كه خداوند و رسولش، آنان را به فضل (و كرم) خود، بى‏نياز ساختند!(1) و از قول كسانى كه پيروى از پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم را ترك كرده‏اند و در شراره‏هاى جهنّم در عذابند و پوششى از قطران جهنّم دارند، مى‏فرمايد: اى كاش خدا و پيامبر را اطاعت كرده بوديم‏!(2)

(حال که نه خدا را می‌توان توصیف کرد و نه پیامبرش را، امامان معصوم علیهم السّلام را نیز نمی‌توان توصیف کرد) چگونه مي‌توان حقيقت و كنه ذات كسانى را شناخت كه خداوند، اطاعت از آن‌ها را قرين و رديف اطاعت پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم قرار داده و فرموده: اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر [اوصياى پيامبر] را!(3) ..... (خداوند همچنین) مي‌فرمايد: خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‌ها را به صاحبانش بدهيد(4) و مي‌فرمايد: اگر نمى‏دانيد، از آگاهان بپرسيد(5) ..... .

يا فتح! (سخن بدین جا تمام نمی‌شود و بسیار عمیق‌تر است) همان طورى كه نمى‏توان خداوند عزيز را توصيف نمود و پيامبر بزرگوار صلّى الله عليه و آله و سلّم و فرزندان فاطمه‌ی زهرا عليهم السّلام را، نمي‌توان توصيف كرد مؤمنى را كه تسليم دستور ما باشد .... .

فتح می‌گوید: از خدمت ايشان مرخّص شدم ولى فردا نيز راهى جستم تا خدمت آن جناب رسيدم. سلام كردم. جواب داد. گفتم: اجازه مي‌فرمایيد سؤالى را كه به خاطرم خطور كرده، از شما بنمايم كه ديشب پيوسته در انديشه‌ی آن بودم؟ فرمود: ..... امّا مطلبى كه ديشب به خاطرت خطور نمود، ..... خداوند بر اسرار پنهان مطّلع نكرده مگر پيامبران برگزيده را. پس آنچه پيامبر دارد، امام نيز دارد و بر هر چه پيامبر مطّلع است، وصىّ او نيز اطّلاع دارد تا زمين خالى از حجّت نباشد كه با او علمى است شاهد صدق گفتارش و شخصيّت و عدالت او را محرز مي‌نمايد. فتح! شيطان نزديك بود تو را به خطا اندازد و در مورد آنچه برايت توضيح دادم، به خيال و شك وا دارد بطورى كه از راه مستقيم و طريق خدا بازمانى. چنين به خاطرت خطور كرد که آن‌هایى كه چنين صفاتى را داشته باشند، پس خدايند؟ نه، به خدا پناه مى‏برم. آن‌ها مخلوق و در اختيار خدا و مطيع اويند. سر به سجده مى‏گذارند و دلبسته‌ی پروردگارند. هر وقت شيطان چنين وسوسه‏هایى در دل تو انداخت، او را با توضيحى كه برايت دادم، سركوب كن.

 گفتم: فدايت شوم، رنج دلم را گشودى و آنچه شيطان ملعون به من القا كرده بود، برطرف كردى. با اين توضيح، درست است. شيطان همين مطلب را به دلم انداخته بود كه اين‌ها خدايند. امام هادى علیه السّلام به سجده رفت، در حالى كه در سجده‌ی خود مي‌گفت: راغماً لك يا خالقى داخراً خاضعاً مدّتی در این حال بود. سپس فرمود: فتح! نزديك بود هلاك شوى و ديگران را نيز به هلاكت رسانی .... .

فتح می‌گوید: من خارج شدم در حالی که بسیار خوشحال بودم از برطرف شدن اين اشتباه كه شناختم آن‌ها چگونه ‏اند. و خدا را بر اين نعمت ستايش كردم.

 

کشف الغمّة فی معرفة الائمّة (ع)، نوشته‌ی علیّ بن عیسی اربلی

 

*    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *

1.      .... وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ .... (توبه، 74)

2.      .... يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولَا (احزاب، 66)

3.     .... أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (نساء، 59)

4.     .... إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها (نساء، 58)

5.     .... فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (انبیاء، 7)

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 17:16 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

راهرو مثل همیشه شلوغ بود. من هم بی خیال از کنار همه عبور کردم تا خودمو به راه پله‌ها برسونم. دفتر گروه نسّاجی شلوغ‌ترین قسمت راهرو بود. از کنارش با سرعت رد شدم امّا یهو ایستادم. انگار یه چیزی تو ذهنم مثل پاندول ساعت صدا کرد. کمتر برام پیش اومده بود که به این سرعت یه چیزی رو ببینم و برام مطلبی رو تداعی کنه؛ خیلی سریع بود.

برگشتم و به برد نسّاجی نگاه کردم. درست بود؛ اشتباه نکرده بودم. خودمم از این همه سرعت شگفت زده شده بودم. هم اسمش همون بود، هم فامیلیش. بعید می‌اومد که تشابه اسمی باشه. البتّه احتمالش وجود داشت امّا یه حسّی بهم می‌گفت خودشه؛ خودِ خودشه. دیگه بیشتر از اون نمی‌تونستم بمونم. دود سیگار و جیغ بنفش بعضی از جماعت نسوان و ازدحام بیش از حد، چیزایی بود که هر کدومش می‌تونست به تنهایی اعصابم رو خط خطی کنه و حالا هر سه با هم یک جا جمع شده بود. فوراً از پله‌های ساختمان یک پایین اومدم و رفتم توی محوّطه‌ی جلوی ساختمان‌ها تا یه نفسی تازه کنم. هوا صاف بود و کمی سرد. ترم دوّمی بود که در دانشگاه به سر می بردم. لذا یاد گرفته بودم چه جوری وقت کمتری رو تو دانشگاه تلف کنم. سریعاً رفتم به سمت ساختمان دو تا کلاس بعدیم رو از دست ندم.

*   *   *   *   *   *   *   *   *   *

کلاس رو به اتمام بود امّا این استاد تاریخ اسلام سوهان روح بود. اون از صرف و نحوش که یه حدیثو نمی‌تونست درست بخونه، اون از نحوه‌ی برخوردش با دانشجوها، اینم از نحوه‌ چک کردن لیست حضور و غیاب. دیگه کلاس داشت از دست می‌رفت. باید واقعاً گوشهات رو تیز می‌کردی تا ذرّه‌ای صدای استاد رو بشنوی که مبادا از اسمت رد بشه. توی اون همه هیاهو دوباره اسمشو شنیدم. خودش بود. سَر چرخوندم ببینم کیه امّا از شانس بد من غایب بود. دوباره یه حسّی به من کفت خودشه. دیگه مطمئن بودم؛ شک نداشتم که خودشه. بالاخره کلاس تموم شد و من تونستم به سرعت خودمو به کلاس زبانم برسونم؛ البتّه با کمی تأخیر و توضیح و توجیه و ..... .

*   *   *   *   *   *   *   *   *   *

یکشنبه بود و شلوغ ترین روز کاری من. سنگین‌ترین و خسته کننده‌ترین روز برای من بود. ظهر بود و پس از دو تا کلاس نفس گیر، حسابی گشنه شده بودم. از دانشگاه زدم بیرون. هیچ وقت رغبت نکردم از سلف دانشگاه غذا بگیرم حتّی برای یک بار. خیلی بدم می‌اومد. برای همین ساندویچ رو ترجیح دادم. رفتم سمت پاساژ روبروی دانشگاه تا یه چیزی بخورم. از وقتی از کلاس خارج شدم و از دانشگاه داشتم می‌اومدم بیرون، احساس کردم یه نفر پشت سرم داره میاد. حس نکردم که داره تعقیبم می‌کنه. فکر کردم اونم داره میاد تا یه چیزی بخوره. از خیابان رد و شدم و رفتم تو پیاده رو. دیدم داره به من نزدیک میشه. مطمئن شدم که با من کار داره. همین طور که داشتم راه می رفتم، برگشتم و نگاهش کردم. سه چهار متری با من فاصله داشت ولی نشناختمش. منم به روی خودم نیاوردم و به راه خودم ادامه دادم. دقیقاً جلوی پاساژ بود که دست یه نفر رو روی شونه‌ام حس کردم. برگشتم دیدم همونه. خواستم بگم کاری داشتید که این همه منو تعقیب کردین؟ ..... که حرفمو خوردم. نمی دونم چرا ولی دلم نیومد این جوری باهاش برخورد کنم. تو چشماش یه چیزی بود که نذاشت حرفمو بزنم. خیلی آروم گفت: شما محمّد هنرمندی نیستید؟ اوّل جا خوردم ولی بعد مطمئن شدم که آشنا است. فکر کردم که کجا دیدمش. هر دو تا چشم تو چشم همدیگه، داشتیم تموم خاطرات گذشته‌مون رو به سرعت مرور می‌کردیم تا یه صحنه‌ی مشترک پیدا کنیم که هر دو تامون توش باشیم. دوباره اون صدای پاندول ساعت رو تو مغزم شنیدم. درسته! خودش بود؛ خودِ خودش. کمی با دقّت بیشتری بهش نگاه کردم. حدسم درست بود. با اشتیاقی که شاید از توصیفش قاصر باشم، گفتم: محسن خودتی؟ منتظر جواب نبودم و بدون هیچ پاسخی همدیگرو در آغوش کشیدیم، به یاد روزهای خوب کودکی و روزهای شاد مدرسه؛ روزهایی که به خاطر سادگی و صمیمیّت با هم دوست بودیم. بهترین دوستای همدیگه بودیم. من و محسن پنج سال با هم بودیم حتّی هنگام رفتن به خونه به سختی از هم جدا می‌شدیم و تا در خونه، همدیگرو بدرقه می‌کردیم. از پنجم دبستان همدیگرو ندیده بودیم؛ چیزی نزدیک به نُه سال. گفتم: محسن خیلی عوض شدی! پسر موهاتم که ریخته! این هیکل چیه برای خودت درست کردی؟ گفت: امّا تو هیچ فرقی نکردی. همونی هستی که بودی. گفتم: می‌دونم. خیلیا اینو بهم گفتم. مدّت‌ها همدیگرو نگاه می‌کردیم و سیر نمی‌شدیم.

امّا حس می‌کردم که خیلی بین من و محسن فاصله افتاده؛ احساس می‌کردم اونقدر تغییر کرده که دیگه من نمی‌شناسمش. این اون محسنی نیست که من می‌شناختم و دوست داشتم؛ محسنی که پر از شور و هیجان و بود و همیشه آدمو وادار به خندیدن می‌کرد. اون جدّاً تغییر کرده بود. بعد از چهره‌ی محسن، اوّلین چیزی که نظرمو جلب کرد، پاکت سیگاری بود که از تو جیبش کاملاً پیدا بود.

هم بسیار خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال به خاطر این که بعد از نُه سال، دوستی رو دوباره پیدا کردم و ناراحت از این که حس می‌کردم دیگه اونو نمی‌شناسم. بعدها فهمیدم که یکی از انگیزه‌های محسن برای اومدن به دانشگاه، سیگار کشیدن با رفقا است (اینو جدّی گفتم)؛ چیزی که به شدّت منو عصبی می‌کنه؛ منظورم سیگار و دودشه.

حالا محسن دیگه دانشگاه رو هم ول کرده و چسبیده به کار.

*   *   *   *   *   *   *   *   *   *

دوستی را پس از سالیانی می‌یابی و می یابی که اصلاً او را نیافته‌ای؛ بیشتر او را گم می‌کنی و این عذاب آورتر است. ........ آه ....... دوستی چه حسّ عجیبی است.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 10:6 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

بعد از مدّتی حدود یک ماه که از نوشتن دور بودم، دوباره می‌خوام یه چیزی بنویسم. خیلی وقت بود که تو فکر بودم یه مطلبی درباره‌ی دوستی و رفاقت بنویسم. پیش خودم فکر کردم که اونقدر تو این زمینه، خاطره و تجربه‌های تلخ و شیرین دارم که می‌تونم یه بلاگ تخصّصی بزنم ولی با حال و هوایی که من می‌خوام و احتمالاً خواننده‌های انگشت شمار این بلاگ می‌پسندند، جور در نمیاد. هر چی فکر کردم، به جایی نرسیدم ولی یه جمله‌ای هست که سال‌هاست تو ذهن من باقی مونده؛ یه جمله‌ای که هم خیلی دوسش دارم و هم سعی کردم که بهش عمل کنم. نمی‌دونم چقدر موفّق بودم؛ اینو رفقا باید بگن؛ ولی این جمله بدجوری رو من تأثیر گذاشت. شاید به خاطر گوینده‌اش باشه، شایدم به خاطر نقل کننده‌اش.

خلاصه این که این جمله رو شاید حدود هفت ـ هشت سال پیش، از یه منبری شنیدم. فکر کردم، دیدم شاید بیش از نصفی از نصیحتا و مراعاتایی که در باب دوستی میشه، تو این جمله نهفته باشه. اگر این جمله تو ذهنتون موند، هر وقت یادش افتادین به فکر منم باشین. جمله، منصوب به عالم بزرگ، مرحوم میرزای قمّی، صاحب قوانین، است. حالا، شاید این جملات باعث شده باشه که کمی بیشتر رو این جمله فکر کنیم. نقل به مضمون می‌کنم. میرزای قمّی می‌گوید:

« من با رفیق تا پای جهنّم هم میرم امّا به خاطر اون توی جهنّم نمیرم»

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 21:33 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

یه چند وقتی بود که دیگه رمان و داستان نخونده بودم؛ امّا تابستونِ امسال این فرصت پیش اومد تا دوباره یه سَرَ‌کی به چند تا رمان بکشم و یه تجدید خاطره‌ای بکنم. خیلی وقت بود که دلم تنگ شده بود برای اون مطالعه‌های طولانی، برای موقع‌هایی که ساعت‌ها غرق کتاب می‌شدم و تازه وقتی به خودم می‌اومدم که مادرم یه چند دقیقه‌ای بود که داشت صِدام می‌کرد و تازه خیلی هم شاکی می‌شد که: پسر! مگه تو کَری؟! نمی‌شنوی دارم صدات می‌کنم؟! حقّم داشت؛ خوب، اون احساسی رو که من داشتم ازش لذّت می‌بردم و باهاش حال می‌کردم، تجربه نکرده بود. حاشیه نَرَم، می‌خواستم یه چند تایی از کتابایی رو که خوندم، درباره‌ش صحبت کنم. معرّفی که نمی‌شه گفت، چون اونقدر معروفند که احتیاج به معرّفی ندارن؛ ولی می‌خوام نظراتِ شخصیم رو درباره‌ی اونا بگم. فکر می‌کنم اگه این جور نظرات به بحث گذاشته بشه، مفید باشه ............ ای خدای من!  بازم حاشیه‌! ....... چرا من اینجوریَم؟.......... کسی می‌دونه چرا؟............ بگذریم.

یکی از کتاب‌هایی که خوندم، 1984 بود. الآن می‌خوام درباره‌ی این کتاب صحبت کنم. در کل، کتابِ جالبی بود امّا چند تا نکته:

1-    داستان، تا قبل از آشنایی وینستون و جولیا (تقریباً 100 صفحه)، هیچ کششی نداره و خیلی سرده. اگه به لطف آقای مؤذّن، از ماجرای داستان به طور کلّی خبر نداشتم، بعید می‌دونستم که تمومش کنم.

2-    جورج اورول، حقیقتاً در توصیفِ حالات و احساسات درونی اُستاده؛ ولی در توصیف مکان و موقعیّتِ داستان، ضعیف عمل کرده. تازه این خیلی مهم نیست، بدتر از اون اینه که در توصیفِ زمان و گذر اون، می‌شه گفت افتضاح عمل کرده. من که در موقع خوندن، تقریباً کتاب را می‌خورم، وقتی اُبراین میگه که ما شما رو هفت سال بازی دادیم، به شدّت جا خوردم. به عنوان یه مخاطب، اصلاً انتظار نداشتم که مثلاً هفت سال گذشته باشه. از این دست، نمونه کم نداره.

3-    در تحلیل و مقایسه‌ی موقعیّت‌ها، خوندن مزرعه‌ی حیوانات خیلی بهم کمک کرد؛ ولی بازم فکر می‌کنم اون‌جوری که علی گفت، پیش نیازِ 1984 حساب نشه؛ در ضمن، این که، من با مزرعه‌ی حیوانات خیلی بیشتر حال کردم. تازه، ترجمه‌شم خیلی خوب بود. 1984 اون‌جوری که من انتظار داشتم منو مبهوتِ خودش نکرد.

4-    نگاهی که اورول به مذهب، فرهنگ و اموری از این قبیل داره، جای تأمّل داره، که من دیگه واردِ توضیح و تحلیلش نمی‌شم و به نقلش بسنده می‌کنم. در صفحات 197 و 198 اینجوری می‌نویسه: حقایق طبیعی را نمی توان نادیده گرفت. در فلسفه، مذهب، اخلاق و سیاست ممکن است جمع دو با دو بشود پنج، ولی هنگامی که کسی در حال طراحی اسلحه یا هواپیماست، جمع آنها باید چهار شود.

5-    طرز تقسیم بندیِ جغرافیاییِ دنیا، که اورول در رمان 1984 انجام داده، بسیار جالب و فکر شده است. دنیا رو به اوراسیا، ایستاسیا و اوشنیا تقسیم می‌کنه که توضیحش طولانیه، خودتون بخونین. در ضمن مناطقی رو که سابقه‌ای طولانی در تمدّن و فرهنگ دارند در بدترین اوضاع اجتماعی و حدّاقل‌های زندگی ترسیم می‌کنه؛ کشورهایی مثل: مصر، ایران و ........ .

6-     مسأله ای که شاید برای برخی مخاطب‌ها جنبه‌ی جاذبه‌ی رمان باشه، بحث روابط وینستون و جولیا است که به نظر من، به بدترین شکل ازش استفاده کرده و اونقدر ناشیانه عمل کرده که شاید حاشیه هم نشه بهش اطلاق کرد. سَعیش بر این بوده که به موضوع اصلی ربطش بده که به نظر من به هیچ وجه موفّق نبوده. نمی‌دونم تو فیلمش این موضوع چه جوری مطرح شده؟ یا اصلاً مطرح شده یا نه؟ بعید می‌دونم حذفش کرده باشن چون جاذبه بودنش، در فیلم به مراتب بیشتر از داستانه. دوستانی که فیلمش رو دیدن، اگه توضیح بِدن بد نیست.

7-    این یکی رو هم نوشتم تا نظرات به عدد هفت برسه. دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسه.

بازم از کتابایی که خوندم می‌نویسم ...........

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 18:36 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

درباره‌ی مرثیه‌ی فخیمِ علّامه، سیّد بحرالعلوم، نوشتم؛ امّا دلم نیامد چند بیتی از آن را ننویسم؛ چه، این که دوستان هم خواستار شدند.

همان‌طور که گفتم، مرثیه‌ی علّامه، از ترکیب‌بند مشهور و پر مایه‌ی محتشم کاشانی نیز، تاثیر گرفته است. اگر چه این مرثیه، قوام و استقلال خود را حفظ کرده و به عنوان یک اثر بی‌نظیر، جایگاه منحصر به فرد خویش را دارد امّا در چند جا، تاثیرِ غیرقابل انکارِ شعر محتشم را به وضوح می‌بینیم؛ تا حدّی که دو بیت از مرثیه‌ی علّامه، یکی با کمی اختلاف و دیگری  با مطابقت کامل، دقیقا ترجمه‌ دو بیت از ابیاتِ محتشم است. هر دو بیت مذکور، در بند اوّل این مرثیه قرار دارد.

برای بهره‌ی بیشتر، بند اوّل را به همراه ترجمه‌ی آن می‌آورم. شما تعیین کنید که دو بیت مذکور، کدامند و با کدام دو بیتِ محتشم در ارتباط است. منتظر نظراتتان هستم:

1

اللّهُ أکبَرُ ماذَا الحادِثُ الجَلَلُ

فَقَد تَزَلزَلَ سَهلُ الأرضِ و الجَبَلُ

2

ما هذِه الزَفَراتُ الصاعِداتُ أسیً

کأنّها شُعَلٌ تُرمي بِها شُعَلُ

3

ما لِلعُیونِ عُیونُ الدَّمعِ جاریَةٌ

مِنها تَخُدُّ خُدوداً حینَ تنهَمِلُ

4

ماذَا النُّواحُ الَّذی عَطَّ القُلوبَ وَ ما

هذَا الضَّجیجُ وَ ذی الضَّوضاءُ وَ الزَّجَلُ

5

کأنَّ نَفخَةَ صُورِ الحَشرِ قد فُجِئَت

فالنّاسُ سَـکری وَ لا سُـکرٌ وَ لا ثَمَلُ

6

قد هلَّ عاشورُ لَو غُمَّ الهِلالُ بِه

کأنَّما هُوَ مِن شُؤمٍ بِه زُحَلُ

7

شَهرٌ دَهی ثَقَلَیها مِنـهُ داهیَـةٌ

ثِقلُ النَّبیِّ حَصیدٌ فیهِ وَ الثَّقَلُ

8

قامَت قیامةُ أَهلِ البَیتِ و انکَسَرَت

سُفُنُ النَّجاةِ وَ فیهَا العِلمُ وَ العَمَلُ

9

و ارتَجَّتِ الأرضُ و السَّبعُ الشِّدادُ و قد

أصابَ أهلَ السَّماواتِ العُلَی الوَجَلُ

10

و اهتَزَّ مِن دَهشٍ عَرشُ الجَلیلِ فَلَو

لا اللّهُ ماســِــکُهُ أَهوی بِــهِ المَیَلُ

11

جَلَّ الإلهُ فلیسَ الحُزنُ بالِغَهُ

لکِـنَّ قَلبــاً حَواهُ حُزنُهُ جَــلَلُ

12

قَضَی المُصابُ بِأَن تَقضِی النُّفوسُ لَهُ

لکِن قَضَی اللّهُ بِأَن لایُسبَقَ الأَجَلُ

 

معنی ابیات:

1

پناه می‌برم به عظمت و بزرگی خدا، این چه حادثه‌ی عظیم و بزرگی است که بر پا شده است؟! که کوه و دشت از آن متزلزل و مضطربند.

2

این ناله‌ها و فریادها چیست که از شدّتِ حزن به گوش می‌رسد؟! این ناله‌ها، همانند شعله‌های آتشی است که از میان آن‌ها، شعله‌های دیگری زبانه می‌کشد.

3

این چشم‌ها را چه می‌شود که چشمه‌های اشک، از آن‌ها روان است و از شدّت گریه و زاری، صورت‌های آنان مجروح؟!

4

این نوحه‌ها و فریادها و صداهای گوناگون چیست که قلب‌ها را می‌شکافد و جگرها را می‌سوزاند؟!

5

گویا قیامت شده است و اسرافیل در صور دمیده است؛ که مردم را می‌بینم مستند و عقل از سرشان پریده است امّا این مستی و بیخودیِ شراب نیست.

6

هلال محرّم از افق دمیده و ایّام عاشورا رسیده است. ای کاش این هلال، مخفی و پوشیده می‌ماند؛ زیرا از شومی و نحسی، گویا هلال ماه نیست بلکه زحل، کوکبِ نحسِ اکبر است.

7

ماهی است که در آن، بر جنّ و انس، مصیبتی بزرگ وارد می‌شود؛ اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و قرآن، در این ماه هلاک و ضایع می‌گردند.

8

قیامتِ اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بر پا گشته است. کشتی‌های نجات که همان اهل بیت علیهم السّلام هستند، شکسته و به گل نشسته است؛ در حالی که آنان، علم و عمل را با هم دارا بودند.

9

زمین و هفت آسمان به لرزه در آمده است و خوف و وحشت بر اهل آسمان‌های رفیع و بلند مستولی گشته است.

10

عرش خداوند جلیل، از وحشت و حیرت به لرزه و اضطراب در آمده است؛ که اگر خداوند بزرگ نگهدارنده‌ی آن نبود، هر آینه ساقط شده بود و بر پا نمانده بود.

11

خداوند، اجلّ و ارفع است از این که حزن و اندوهی به او برسد؛ لکن هر قلبی که معرفت و محبّت خداوند در آن باشد، به همان اندازه هم حزن و اندوهش فزون‌تر است.

12

سزاوار بود از این مصیبت، جمیعِ ارواح از جسم‌ها مفارقت نمایند امّا خداوند عالم، برای هر کسی اجلی و موعدی قرار داده است که از آن پیشی نمی‌تواند بگیرد.

 

 التماس دعای فراوان

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 13:58 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

این شب‌ها همه از تو می‌گویند؛ از مهربانی‌ات، از لطف بی‌کرانت، از توبه‌پذیری‌ات، از خطا پوشی‌ات، از رأفتت، از رحمتت، از ........ از تو می‌گویند. شاید این کامل‌تر باشد. همه‌ی آنچه می‌خواستم بگویم و نمی‌توانم را، می‌گوید. این شب‌ها همه به تو روی می‌آورند؛ تو را می‌خوانند. می دانم که تو برای این شب‌ها نیستی؛ این شب‌ها برای توست. تو همیشگی هستی امّا این شب‌های عزیز است که می آید و می‌رود و صد افسوس و دریغ اگر بهره نبریم و در آخر، جز شقاوت چیزی در کاسه‌مان نیابیم.

شب‌های احیاء، در کنار تمام شور و شوق و راز و نیازش، یک جور حسّ غریبی دارد. یاد دوران کودکی می‌افتم؛ یاد خاطرات گذشته؛ یاد وقتی که با تمام معصومیّت کودکی‌ام تو را می‌خواندم و تو جوابم می‌گفتی امّا من نمی‌دیدم اجابتت را. مرا ببخش؛ کودک بودم؛ فکر می‌کردم اجابت تو باید عجیب باشد، تازه باشد؛ نمی‌دانستم که اجابت تو کهنه است؛ گاهی کهنه‌تر از دعاهای بی رنگ و بوی من. تو لحظه لحظه‌ی مرا به اجابت آمیخته بودی امّا این من بودم که مناجاتم را به دعاهای تازه و نو می‌آراستم.

عجیب است این کتاب تو؛ همین جلد آخرش را می‌گویم، قران. عجب اسمی دارد: قرآن. حقیقتاً که خواندنی است، حتّا شنیدنی است، دیدنی است. این مختصِّ کلام تو است؛ کلامی که هم می‌شود آن را خواند، هم شنید، هم دید، هم ......... بگذریم.

می‌خواندم کلامت را. دیدم گفته‌ای: لایَمَسَّهُ إلّا المُطَهَّرونَ. به فکر فرو رفتم. دیدم کلامت را چقدر معنا است. برخی از آن استفاده کرده‌اند و گفته‌اند: جز با طهارتِ وضو بر آن دست نمی‌توان زد. برخی دیگر گفته‌اند: جز آن بزرگوارانِ بیتِ عصمت علیهم السّلام، بر معنا و باطن این کتاب دست نمی‌یابند. امّا من در پی معنایی دیگرم؛ معنایی که هر دو را در بر دارد. من مرثیه‌ی دل خود را می‌جویم. در پی درمانِ درد نهفته‌ی خویشم. بگذار واضح‌تر بگویم. مگر تو صادق‌الوعد نیستی؟! مگر تو راستگو نیستی؟ می‌دانم که هستی. می‌خواهم تو را به حرف بکشم. تو خودت وعده داده‌ای و گفته‌ای که راستگویی؛ و نیز فرموده‌ای که: لایَمَسَّهُ إلّا المُطَهَّرونَ. امّا منِ بیچاره ........ سرگردان ........ حیران.

رُک و راست می‌گویم. اگر من بذر این کلامِ تو را در دلم بنشانم، ریشه و شاخه‌اش را تا قلبم بدوانم و میوه اش را از کلام و رفتارم بچینم، تو ضمانت می‌کنی جز دست طاهرین علیهم السّلام ـ که دست تو است ـ برقلبم دست نیابد؟! آخر، دیگر این قلب نیست، کتاب توست؛ خواندنی، شنیدنی، دیدنی، .......... دست یافتنی. امّا سخت است، می‌دانم. تو کمکم کن. از من بعید است، از تو که بعید نیست. پایم می‌لنگد و کمیتم نیز امّا تو مردِ رَهَم کن. تو دستم بگیر ................ آه، خدای من! ........... کتابت چه خواندنی است.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 22:59 |

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

اوّلین بار، در کتاب دریای بی ساحل از او خواندم و به دامش افتادم. سه بیتی که از او خواندم، سخت مرا شیفته‌ی خود ساخت‌ی به حدّی که وقتی بعدها کتابش را در مغازه‌ای دیدم، بی هیچ تردید و درنگی آن را خریدم؛ شیوه‌ای که کمتر به یاد دارم آن را ترک کرده باشم. هیچ چیز مانند کتابِ خوب و خواندنی، ارزش خریدن را ندارد.

این بار به معرّفی کتابی می‌پردازم که شاید قواره‌ی من برای بیانش کوچک باشد امّا به مقدار بضاعت ناچیزم می‌نویسم. از کتاب و شاید بعدها از نویسنده ........

 

لطفاً برای خواندن متن کامل، بر روی ادامه‌ی مطلب کلیک کنید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 11:37 |

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

امروز وقتی رفتم مدرسه، دیدم یه چیزایی تغییر کرده. اوّل خیلی توجّه نکردم ولی بعد از این که رفتم توی دفتر و با چند نفر صحبت کردم و یه کم بیشتر دقّت کردم، تازه متوجّه شدم که ماجرا چیه. اون کاری که سال‌ها قبل باید اتّفاق می‌افتاد و یه مدّتی بود که حرف و حدیثش بود، بالاخره اتّفاق افتاد. بله، بالاخره بعد از این همه برو بیا و تلاش بی‌وقفه و رایزنی و چه و چه، کارِ ساختِ مدرسه رو شروع کردن.

وقتی من رفتم مدرسه تازه داشتن وسطِ حیاط رو نرده می کشیدن تا به اصطلاح فاز اوّل رو شروع کنن و یه طرف مدرسه رو خراب کنن. برای بچّه‌ها خیلی باید عجیب باشه؛ تصوّرشو بکن؛ روز اوّل مهر که میری مدرسه، می‌بینی نصفِ مدرسه رو خراب کردن؛ تازه درِ ورودی هم جاش عوض شده؛ حسابی جا می‌خوری؛ نه؟ داشتم به تغییراتی که انجام میشه فکر می‌کردم که مثلاً دفتر نظامت کجا میره یا اتاق کامپیوتر تکلیفش چی میشه؟ که یه دفعه رفتم تو فکر. بدجوری ماتم برد. انگاری یخ کرده بودم. با این که از همه‌ی این ماجراها با خبر بودم و برام تازه نبود ولی مثه این که بازم غافلگیر شده بودم. داشتم به این فکر می کردم که تمام خاطراتم داره خراب میشه. یه موقعی، وقتی وارد مدرسه می شدی، وجب به وجبش برات خاطره بود. درسته، یه تغییرای کوچیکی کرده بود ولی بازم ترکیبِ خودشو حفظ کرده بود. مدرسه مثه یه آلبوم خاطرات بود که با هر قدمی که بر می‌داشتی و به گوشه گوشه‌ش سر می‌زدی، انگاری خاطرات تلخ و شیرینش رو مرور می‌کردی. همین الآن که دارم این چیزا رو می‌نویسم، یه حسّی دارم؛ نمی دونم تلخه یا شیرین؟........... بگذریم.

این همه روضه خوندم تا تازه حرف دلمو بزنم. نمی‌دونم چقدر درسته. دارم مطرحش می کنم تا بقیّه هم کمک کنن تا بتونم بهتر این حسّو برای خودم تحلیل کنم؛ اگر چه خیلی وقتا نمی‌شه تحلیل کرد. من نمی‌دونم این خصوصیّتِ آدمِ شرقیه که دوست داره با خاطراتش زندگی کنه؟ یا من و چند نفر دیگه فقط این جوری فکر می‌کنیم؟ اصلاً زندگی این جوری خوبه یا بده؟

نتیجه‌ای که گرفتم، این بود که ماها خیلی ضعیفیم. اگه گذشته‌ای رو که رفته و نابود شده از ما بگیرن، برامون خیلی سخت و دردناکه؛ تازه گذشته‌ای رو که ما فقط یه گوشه‌ی کوچیکشو تشکیل میدیم. این وابستگیِ به دنیا که این همه تو سرش می‌زنیم و ازش بد می‌گیم، همینه دیگه، نه؟ فکر می‌کنم این خاطراتِ گذشته هم یه جورایی، قسمتی از دنیامونو تشکیل می‌ده. احساس می‌کنیم مالِ خودِ خودمونه. اگه بخوان ازمون بگیرن، ناراحت میشیم. اون وقت من نمی‌دونم این آدم ضعیفی که حتی نمی‌تونه از نیستی بگذره، به چه هستی یی می‌خواد برسه؟! ................... شما می‌دونین؟

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 21:35 |